محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1699
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مرا به او بگو چنان كه سخنان وى را با من مىگويى » رستم نيز با وى چنين گفت . آنگاه مغيره سخنان خويش بگفت و او را به سه چيز دعوت كرد كه اسلام بياريد و تكاليف شما همانند ما است و تفاوتى در ميان نخواهد بود يا جزيه بدهيد و حقير باشيد . » گفت : « حقير بودند چيست ؟ » گفت : « اينكه يكىتان به نزد يكى از ما بايستد و سپاس او گويد كه جزيه اش را بپذيرد ، تا آخر گفتگو ، سپس گفت كه مسلمانى شما را از جزيه و جنگ بيشتر دوست داريم . » شقيق گويد : بالغ شده بودم و در قادسيه حضور داشتم ، سعد با دوازده هزار كس به قادسيه آمد كه جنگاوران ايام پيش جزو آنها بودند ، پيشتازان سپاه رستم بيامدند پس از آن با شصت هزار كس بيامد و چون نزديك اردوى عربان رسيد گفت : « اى گروه عربان يكى را پيش ما فرستيد كه با ما سخن كند و با وى سخن كنيم . » مغيرة بن شعبه را با چند نفر ديگر سوى او فرستادند كه چون پيش رستم رسيدند مغيره بر تخت نشست و برادر رستم بغريد . مغيره گفت : « غرش مكن كه اين شرف مرا نيفزود و از برادر تو نكاست » آنگاه رستم گفت : « اى مغيره ، شما مردمى تيره روز بوديد . . . » تا آنجا كه گفت : « اگر كارى جز اين داريد بما بگوييد » گويد : آنگاه رستم تيرى از تيردان مغير بگرفت و گفت : « تصور نكنيد كه اين دوكها كارى براى شما تواند ساخت » مغيره به جواب او پرداخت و از پيمبر صلى الله عليه و سلم سخن آورد و گفت : « از جمله چيزها كه خدا عز و جل بوسيلهء وى روزى ما كرد دانه ايست كه در سرزمين شما مىرويد كه چون آن را به نانخوران خويش خورانيديم گفتند از اين صبر نتوانيم كرد و آمدهايم كه آن دانه را به آنها بخورانيم يا جان بدهيم . » رستم گفت : « در اين صورت جان مىدهيد و كشته مىشويد »